محض خنده◕‿-یه وب خوب فقط برای خنداندن شما دوستان عزیز
خاطراتم
آقا امروز با مادر عزیزم رفته بودیم بیمارستان ملاقات یکی بعد گلاب به روتون مامانمون WC لازم شد بعد به من گفت:همین جا باش تا من بیام . آقا منم نشستم و از فرط بیکاری شروع کردم به شمردن مگسا که دیدم ۱۰ دقیقه شد و این مادرمون نیومد ما هم بلند شدیم بریم ببینیم چی شده و آقا ما داخل WCشدیم و بر طبق یه عادت دیرینه که اصلا با کلمه در زدن و اجازه
برچسب: خاطراتم,
نویسنده: النا کمالی
تاريخ: جمعه
3 شهريور
1396 ساعت: 3:15